شب بحثمان میشود و من كه اعصابم رفته مرخصی صبح میروم كلاس و بر كه میگردم میبينم اتاقم مرتب شده، لباسهايم مرتب تا شده و در كمدم چيدهشدهاند. انبوه اوراق و كتابها كه تا روی ميز ناهارخوری را هم گرفته بودهاند دستهبندی شدهاند. اين يعنی آشتی. حال ندارم، ديشب نخوابيدهام، لباسهايم را عوض میكنم و روی تختخواب میافتم. بيدار كه میشوم با آبميوه و كيك میآيی بالای سرم و شروع میكنی به تعريف كردن از اين و از آن، هميشه حواست هست كه بيشتر از چند ساعت با هم قهر نباشيم.
شب وقتی داری تخت خوابت را مرتب می كنی میآيم محكم بغلت میكنم و محكمتر میبوسمت. میپرسم: «چه احساسی داری از اينكه سه نفر اينقدر زياد دوستت دارند؟» با لبخند و به شوخی –كه حقيقت در آن آشكار است- میگويی: «خسته میشوم گاهی بس كه سه نفر اينقدر به من وابستهاند.»
راست میگوييی در اين خانه هركس با تو قهر كند میميرد.