مینشينم سر ميز. آقای الف.ب هم رو به رويم نشسته. ميزهای اين رستوران برای قرارهای دو نفره مناسب نيستند. عرضشان زياد است. برای ما البته اينجوری بهتر است. يك لحظه كوتاه نگاهمان به هم گره میخورد.
- خوبی؟
- خوبم، تو خوبی؟
- خوبم.
ارتباط چشمیمان با هم خوب نيست. شروع میكند با گوشیاش ور رفتن. من هم با انگشتانم بازی میكنم. وقتی او روی ميز به جلو خم میشود، من میروم عقب. وقتی من به جلو خم میشوم، او به صندلیاش تكيه میدهد. چند دقيقه در سكوت میگذرد. احوال دوست مريضالاحوالش را میپرسم. خوب نيست.
دوباره سكوت می شود. اين دفعه پيشخدمت سكوت را میشكند. منو را میدهد و میرود. غذا را انتخاب میكنيم و آقای الف.ب میرود سمت پيشخوان تا سفارش دهد. با خودم میگويم چه بد شده. به قيافهی اين رستوران نمیآمد. اول بايد پولش را بدهی. همينطور كه میرود نگاهش میكنم. همان شلوار را پوشيده. همان شلواری كه دوست ندارم. پاهايش انگار لاغر شدهاند. غذا را كه سفارش میدهد بر میگردد و دوباره روبهرويم مینشيند. چشمم به دستهايش میافتد. بهنظرم خيلی چاق میآيند. میپرسم: كلا چاق شدی يا فقط دستات چاق شدن؟
- يه كم چاق شدم.
سرش را میاندازد پايين و باز با گوشيش ور میرود. نگاهی به صورتش میاندازم. آشفتهاست. حواسش نيست. چرا اين شكلیست؟ انگاز چشمهايش بيشتر از قبل از هم فاصله دارند. بينیاش عقابیتر شده. لب زيرينش پايين افتاده. فقط آن خال روی گونهاش ... فقط آن خال سر جايش مانده. چشمم را از او میگيرم و نگاهی به اطراف میاندازم.
میپرسد: خب، چه خبر؟
- هيچچی. خبر خاصی نيست. مثه هميشه
- ازدواج نكردی؟
لبخند زوركیای تحويل میدهم: نه.
- دوست پسر؟
- نه.
چند لحظه سكوت میكنيم، بعد میپرسم: تو چی؟ ازدواج؟ دوست؟
- نه. اينجوری راحتتر شدی؟
- نسبت به چی؟
- نسبت به قبل
- نمیدونم، ما كه بد نبوديم با هم كه حالا بگم راحتتر شدم.
- منظورم نسبت به خودمان نيست ... كلا؟
- خب، بيشتر با درس و كار مشغولم.
نگاهش میرود پشت سرم و صورتش از هم باز میشود. لبخند میزند و دست تكان میدهد. من برنمیگردم به عقب. از جايش بلند میشود و چند قدم به جلو میآيد. آن طرف رستوران، از پشت سر من يك نفر به سمت ما میآيد. كنار من به هم میرسند. بلند میشوم. معرفیمان میكند. دست میدهيم. با هم خوش و بش میكنند.
زن و مرد ميز كناری حواسم را پرت میكنند. مرد خيلی با مهارت قليان میكشد. ساندويچشان هم روی ميز است. خندهام میگيرد از ناهماهنگی ساندويچ و پيتزای سفارشیشان با قليانی كه میكشند و محيط سنتی رستوران.
صدای آقای الف.ب برمیگرداندم سر جايم. به دوستش میگويد حالا كه تنهاست اگر منتظر كسی نيست بيايد سر ميز ما. دوستش میگويد: «نه، مزاحمتان نمیشوم». آقای الف.ب با اصرار میگويد مزاحمتینيست. دوستش میگويد: «خلوت دو نفرهتان را خراب نمیكنم». حرفش من و آقای الف.ب را ناخودآگاه متعجب میكند. اين بار من میگويم: «نه، اينطور نيست. خوشحال میشيم با ما غذا بخورين». میگويد: «نه، مزاحم نمیشوم». ديگر اصرار نمیكنيم و میرود. بر میگرديم روی صندلیهايمان. آقای الف.ب میگويد: «همكلاسی دوران ليسانس بود».
غذا را میآورند. بايد حدس میزديم رستوران سنتیای كه فستفود سرو كند، غذای سنتیاش چه بايد باشد. آقای الف.ب دو- سه قاشق بيشتر نمیخورد. غذای من كمیبهتر است. كمیاش را به اصرار برای او میگذارم.
میگويد: من خونهگیام. قبلا هم خونهگیبودم ... حالا بدتر شدهام.
میدانستم خانگیست. قبلا هم خانگیبود. هميشه خانه را ترجيح میداد. بدتر شده يعنیچی؟ يعنی شده مثل من؟ يعنی هفتهای يك بار آن هم اگر مجبور باشد از خانه بيرون میرود؟
گوشی اش زنگ میخورد. با دوستی كه میخواهد برود مسافرت خوش و بش و خداحافظی میكند. قطع میكند.
- سيما بود. داره میره پاكستان. داره از شوهرش جدا میشه
- همه دارن جدا می شن ... راستی پولتو دادن؟
- نه. دارم میرم خونه اين هفته. عقد خواهرمه
- كوچيكه؟ ( چه سؤال احمقانهای. خب معلومه كوچيكه)
- آره
- به سلامتی
- سلامت باشيد
- سرشون حسابی شلوغه
- آره
- من هم كه رفتم شهرمون همش از اين خبرا بود
- تا باشه از اين خبرا باشه
پيشخدمت میآيد و روی ميز را تميز میكند. ظرفها را كنار زدهايم. غذای آقای الف.ب تقريبا دستنخورده مانده. به خودم میگويم حيف اين محيط ... مديريتش مزخرف است. آقای الف.ب پاكت سيگارش را در میآورد. سيگارش را عوض كرده.
- قبلا وينستون میكشيدی
- خيلی وقته عوض كردم ... تو قبلا نمیكشيدی
- حالام به ندرت میكشم
چند دقيقهی طولانی سكوت میكنيم. عادت دارم او بگويد برويم. چيزی نمیگويد. من میگويم: برويم كمكم
- برويم.