وقتی به خودم میگم كه بابام منو –كه حتی يه دونه از كارام تو دايره فكری و اعتقادی اون قابل پذيرش نيست- با همه تضادايی كه با هم داريم دوست داره، چون بالاخره خودش به وجودم آورده، دقيقا همون احساسو پيدا می كنم كه وقتی تو سرما لباس كافی تنم نيست و سعی می كنم خودمو با آتيش سيگار گرم كنم.