تبليغاتX
وبلاگ سمن آيين - نامه

بهاركم سلام،

خيلی وقته خبری ازت ندارم. نيستی. سر به من نمی‌زنی. باهام حرف نمی‌زنی. گاهی می‌بينمت كه از دور تا منو می‌بينی می‌دووی و فرار می‌كنی. صدات كه می‌زنم سرت رو هم برنمی‌گردونی.

می‌دونی چه‌قدر غصه می‌خورم؟ حقمه،‌ نه؟ خودم هم می‌دونم. اما نمی‌دونم وقتی حقو تقسيم می‌كردن چه‌طور اين قسمتش به من رسيد.

خوب كه فكر می كنم بهارك، كاری تو زندگيم نكردم كه افسوس‌شو بخورم. می‌دونم عصبانی‌ می‌شی از اين حرفم. اما هر آدمی رو بندازن تو آتيش می سوزه. من هم آدمم. من هم سوختم. انتظار ندارم بفهمی سوختن يعنی چی چون تو ديگه از جنس آدميزاد نيستی. چون نمی‌فهمی، انتظار هم ندارم ببخشيم.

نبخشم. هميشه بهم اخم كن. سرزنشم كن ... اما، خواهش می‌كنم بهارك! قهر نكن. من قهر همه ی دنيا رو خريدم كه قهر تو رو نبينم. حتما می‌گی دروغ می‌گم، كه خودخواهم و از تو گذشتم تا بقيه باهام آشتی باشن. اينكه خودخواهم درسته اما اينكه واسه خاطر بقيه از تو گذشتم نه. همه خيلی قبل از اين حرفا منو ول كرده بودن. خيلی وقته همه با من قهرن.

ببينم بهارك اين روزا كه پيش من نميای می‌ری سراغ اون؟ اگه می‌ری كه بهت بگم فايده نداره. آدم خوبيه اما نمی شناست، تو هم نمی‌شناسيش. صد سالم كه بری و بيای بازم نه تو اونو می‌شناسی نه اون تورو.

می‌ری كه همين‌طور كه منو با نيومدنت می‌رنجونی اون با رفتنت رنجش بدی؟ آخه بهاركم اگه قرار بود رنج منو اونم بكشه كه حالا تو اينجا بودی. اين، بهارك باريه كه مثه همه بارای ديگه من تنهايی بايد بكشمش، فقط فرقش با بقيه بارا اينه كه نمی‌دونم اين يكيو بالاخره كجا می شه زمين گذاشت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:25 توسط سمن آيين |