تبليغاتX
وبلاگ سمن آيين
نه! اين وبلاگ بسته نشده! من سرم شلو غ است دارم کارهای پایان نامه را انجام می دم. تمام شده و ان شاا... به زودی دفاع می کنم و می یام یک دل سیر وبلاگ نویسی و وب لاگ خوانی!
بيشتر از 2 ساعت پيش رفتم بخوابم اما بی‌خوابی افتاده به سرم ...

شعر زير را به مناسبت اين روزها اينجا می‌گذارم. ترجمه‌ی كاملا آزادی است از يك قسمت از شعر Daddy نوشته‌ی سيلويا پلات:

 

"پدر"

 تو نمی‌شناسی ديگر،

نمی‌شناسی آن كفش سياه را

كه در آن چون پايی زيسته‌ام

سی سال آزگار، بادكرده و پر ز آبله

بی‌آن كه جرات نفس‌كشيدن داشته باشم يا جرات عطْ / سه !

.

.

.

سنگين بودی چون سنگ مرمر، چون كيفی پر ز خدا ...

 

پ.ن. محمود خان آمدم يه نظر برايت بگذارم اما شماره كد پايين نظرات نمی‌آمد و نمی‌شد نظرم را بفرستم. می‌خواستم بگم به جز شوهر و وبلاگ دختران گاهی مشغول پايان‌نامه‌اند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 3:0 توسط سمن آيين |

 

شايد رمان «هجوم دوباره مرگ» نوشته‌ی خوزه ساراماگو را خوانده باشيد. در اين رمان «مرگ» يك زن است كه عاشق يك نوازنده ويولن سل می‌شود و به همين دليل كار خود را كه گرفتن جان افراد است از ياد می‌برد (من اينجا ياد فيلم «ملاقات با جو بلك» می‌افتم). آدم‌های رو به موت همين‌طور روزهای متوالی زنده می‌مانند و در كشور هيچ‌كس نمی‌ميرد و اين مساله دولت را دچار بحران می‌كند؛ تا جايی كه دولت به كمك گروه‌های مافيايی تصميم می‌گيرد آدم‌های رو به موت را از مرز خارج كرده و آن‌ها را دفن كند.

 خوزه ساراماگو پاراگرافی از اين كتاب را انتخاب كرده تا با استفاده از آن يكی از خصوصيات مهم آثارش را توضيح دهد:

 "«مرگ» لباس جديدی را كه ديروز از مغازه‌ای در مركز شهر خريده بود پوشيد و به كنسرت رفت. اكنون او تنها درون اتاقك جايگاه نشسته است و ... به نوازنده ويولن سل نگاه می‌كند. دقيقا پيش از اينكه چراغ‌ها تاريك شوند، وقتی كه گروه منتظر آمدن رهبر اركستر بود نوازنده ويولن سل او را می‌بيند. او تنها نوازنده‌ای نيست كه توجهش به اتاقك جلب می‌شود. زيرا اولا، مرگ تنها در اتاقك نشسته، كه گرچه اين مساله نادر نيست اما چندان نيز معمول نيست. و دوما چون مرگ زيباست... او به طرزی خاص و غير قابل توصيف زيباست، زيبا مثل بيتی شعر كه مفهوم نهايی آن پيوسته از ذهن مترجم می‌گريزد. و بالاخره چون پيكر تنهای مرگ در اتاقك از هر سو با فضای تهی و فقدان وجود محصور شده، گويی او در «هيچ» سكنی گزيده و به نظر می‌آيد كه تجلی خلوت مطلق باشد."

 اين پاراگراف به نظر من يكی از مهم‌ترين خصوصيات آثار مرا نشان می‌دهد: پذيرش اينكه غير ممكن، ممكن است. بيرون كشيدن تمامی نتايجی كه تخيل می‌تواند ايجاد كند، از اين پيش‌فرض ساختگی و مخاطره‌آميز اوليه، حتی اگر به قيمت زيان ديدن منطق عادی باشد. شايد «پروست» در پايين تخت‌خواب خود و در هيبت زنی فربه و سياه‌پوش، مرگ را ديده باشد؛ يا اينكه تصور كرده باشد كه ديده‌است، اما مرگ جوهر ذاتی ندارد مگر اينكه ما محدوديت‌های دنيای « ممكن» را بشكنيم و به سطحی ديگر از بينش، به سناريوی درونی تخيل آن‌جا كه همه‌چيز ممكن است، دست يابيم. در اين رمان مرگ لباس تازه‌ای می‌خرد تا آن را در كنسرت بپوشد. شما خواهيد گفت كه چنين چيزی غير ممكن است و من پاسخ می‌دهم كه بله، اما ديگر غيرممكن نيست!

 

منبع: «گاردين»

 http://www.guardian.co.uk/books/2008/nov/22/jose-saramago-blindness-nobel

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:12 توسط سمن آيين |