تبليغاتX
وبلاگ سمن آيين

شب بحث‌مان می‌شود و من كه اعصابم رفته مرخصی صبح می‌روم كلاس و بر كه می‌گردم می‌بينم اتاقم مرتب شده، لباس‌هايم مرتب تا شده و در كمدم چيده‌شده‌اند. انبوه اوراق و كتاب‌ها كه تا روی ميز ناهارخوری را هم گرفته بوده‌اند دسته‌بندی شده‌اند. اين يعنی آشتی. حال ندارم، ديشب نخوابيده‌ام، لباس‌هايم را عوض می‌كنم و روی تخت‌خواب می‌افتم. بيدار كه می‌شوم با آبميوه و كيك می‌آيی بالای سرم و شروع می‌كنی به تعريف كردن از اين و از آن، هميشه حواست هست كه بيشتر از چند ساعت با هم قهر نباشيم.

 

شب وقتی داری تخت خوابت را مرتب می كنی می‌آيم محكم بغلت می‌كنم و محكم‌تر می‌بوسمت. می‌پرسم: «چه احساسی داری از اينكه سه نفر اين‌قدر زياد دوستت دارند؟» با لبخند و به شوخی –كه حقيقت در آن آشكار است- می‌گويی: «خسته می‌شوم گاهی بس كه سه نفر اين‌قدر به من وابسته‌اند.»

راست می‌گوييی در اين خانه هركس با تو قهر كند می‌ميرد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:7 توسط سمن آيين |

چرا نمی شه آدم بره دادگاه و با تعیین نفقه و با مشخص کردن حق دیدار با مادر و خواهر و برادر و غیره و ذالک٬ باباشو طلاق بده؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:18 توسط سمن آيين |

پشت در تمامی دستشويی‌ها به جز دستشويی خانه‌ها، روی ميز‌های دانشگاه، روی ديوار ساختمان رو‌به روی خانه، روی صندلی اتوبوس، روی در تاكسی، نيمكت‌های پارك، ديوار كلاس؛ خلاصه هرجا كه فكر كنی، يك استوانه كشيده‌اند كه به يك طرفش دوتا دايره وصل است و طرف ديگرش هم به يك دايره بزرگ‌تر متصل شده. اعضای محترم گروه مربوطه خواهشا و تا قبل از اينكه بياييد اين نماد(!) را روی پيشانی بنده هم بكشيد بفرماييد اين علامت، نماد چه جنبشی(!) است؟!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:5 توسط سمن آيين |

می‌نشينم سر ميز. آقای الف.ب هم رو به رويم نشسته. ميز‌های اين رستوران برای قرارهای دو نفره مناسب نيستند. عرض‌شان زياد است. برای ما البته اين‌جوری بهتر است. يك لحظه كوتاه نگاهمان به هم گره می‌خورد.

 

-         خوبی؟

-         خوبم، تو خوبی؟

-         خوبم.

 

ارتباط چشمی‌مان با هم خوب نيست. شروع می‌كند با گوشی‌اش ور رفتن. من هم با انگشتانم بازی می‌كنم. وقتی او روی ميز به جلو خم می‌شود، من می‌روم عقب. وقتی من به جلو خم می‌شوم، او به صندلی‌اش تكيه می‌دهد. چند دقيقه در سكوت می‌گذرد. احوال دوست مريض‌الاحوالش را می‌پرسم. خوب نيست.

 

دوباره سكوت می شود. اين دفعه پيشخدمت سكوت را می‌شكند. منو را می‌دهد و می‌رود. غذا را انتخاب می‌كنيم و آقای الف.ب می‌رود سمت پيشخوان تا سفارش دهد. با خودم می‌گويم چه بد شده. به قيافه‌ی اين رستوران نمی‌آمد. اول بايد پولش را بدهی. همين‌طور كه می‌رود نگاهش می‌كنم. همان شلوار را پوشيده. همان شلواری كه دوست ندارم. پاهايش انگار لاغر شده‌اند. غذا را كه سفارش می‌دهد بر می‌گردد و دوباره روبه‌رويم می‌نشيند. چشمم به دست‌هايش می‌افتد. به‌نظرم خيلی چاق می‌آيند. می‌پرسم: كلا چاق شدی يا فقط دستات چاق شدن؟

-         يه كم چاق شدم.

 

سرش را می‌اندازد پايين و باز با گوشيش ور می‌رود. نگاهی به صورتش می‌اندازم. آشفته‌است. حواسش نيست. چرا اين شكلی‌ست؟ انگاز چشم‌هايش بيش‌تر از قبل از هم فاصله دارند. بينی‌اش عقابی‌تر شده. لب زيرينش پايين افتاده. فقط آن خال روی گونه‌اش ... فقط آن خال سر جايش مانده. چشمم را از او می‌گيرم و نگاهی به اطراف می‌اندازم.

 

می‌پرسد: خب، چه خبر؟

-         هيچ‌چی. خبر خاصی نيست. مثه هميشه

-         ازدواج نكردی؟

لبخند زوركی‌ای تحويل می‌دهم: نه.

-         دوست پسر؟

-         نه.

چند لحظه سكوت می‌كنيم، بعد می‌پرسم: تو چی؟ ازدواج؟ دوست؟

-         نه. اين‌جوری راحت‌تر شدی؟

-         نسبت به چی؟

-         نسبت به قبل

-         نمی‌دونم، ما كه بد نبوديم با هم كه حالا بگم راحت‌تر شدم.

-         منظورم نسبت به خودمان نيست ... كلا؟

-         خب، بيشتر با درس و كار مشغولم.

 

نگاهش می‌رود پشت سرم و صورتش از هم باز می‌شود. لبخند می‌زند و دست تكان می‌دهد. من برنمی‌گردم به عقب. از جايش بلند می‌شود و چند قدم به جلو می‌آيد. آن طرف رستوران، از پشت سر من يك نفر به سمت ما می‌آيد. كنار من به هم می‌رسند. بلند می‌شوم. معرفی‌مان می‌كند. دست می‌دهيم. با هم خوش و بش می‌كنند.

 

زن و مرد ميز كناری حواسم را پرت می‌كنند. مرد خيلی با مهارت قليان می‌كشد. ساندويچشان هم روی ميز است. خنده‌ام می‌گيرد از ناهماهنگی ساندويچ و پيتزای سفارشی‌شان با قليانی كه می‌‌كشند و محيط سنتی رستوران.

 

صدای آقای الف.ب برمی‌گرداندم سر جايم. به دوستش می‌گويد حالا كه تنهاست اگر منتظر كسی نيست بيايد سر ميز ما. دوستش می‌گويد: «نه، مزاحمتان نمی‌شوم». آقای الف.ب با اصرار می‌گويد مزاحمتی‌نيست. دوستش می‌گويد: «خلوت دو نفره‌تان را خراب نمی‌كنم». حرفش من و آقای الف.ب را ناخودآگاه متعجب می‌كند. اين بار من می‌گويم: «نه، اين‌طور نيست. خوشحال می‌شيم با ما غذا بخورين». می‌گويد: «نه، مزاحم نمی‌شوم». ديگر اصرار نمی‌كنيم و می‌رود. بر می‌گرديم روی صندلی‌هايمان. آقای الف.ب می‌گويد: «هم‌كلاسی دوران ليسانس بود».

 

غذا را می‌آورند. بايد حدس می‌زديم رستوران سنتی‌ای كه فست‌فود سرو كند، غذای سنتی‌اش چه بايد باشد. آقای الف.ب دو- سه قاشق بيشتر نمی‌خورد. غذای من كمی‌بهتر است. كمی‌اش را به اصرار برای او می‌گذارم.

 

می‌گويد: من خونه‌گی‌ام. قبلا هم خونه‌گی‌بودم ... حالا بدتر شده‌ام.

می‌دانستم خانگی‌ست. قبلا هم خانگی‌بود. هميشه خانه را ترجيح می‌داد. بدتر شده يعنی‌چی؟ يعنی شده مثل من؟ يعنی هفته‌ای يك بار آن هم اگر مجبور باشد از خانه بيرون می‌رود؟

گوشی اش زنگ می‌خورد. با دوستی كه می‌خواهد برود مسافرت خوش و بش و خداحافظی می‌كند. قطع می‌كند.

-         سيما بود. داره می‌ره پاكستان. داره از شوهرش جدا می‌شه

-         همه دارن جدا می شن ... راستی پولتو دادن؟

-         نه. دارم می‌رم خونه اين هفته. عقد خواهرمه

-         كوچيكه؟ ( چه سؤال احمقانه‌ای. خب معلومه كوچيكه)

-         آره

-         به سلامتی

-         سلامت باشيد

-         سرشون حسابی شلوغه

-         آره

-         من هم كه رفتم شهرمون همش از اين خبرا بود

-         تا باشه از اين خبرا باشه

 

پيشخدمت می‌آيد و روی ميز را تميز می‌كند. ظرف‌ها را كنار زده‌ايم. غذای آقای الف.ب تقريبا دست‌نخورده مانده. به خودم می‌گويم حيف اين محيط ... مديريتش مزخرف است. آقای الف.ب پاكت سيگارش را در می‌آورد. سيگارش را عوض كرده.

 

-         قبلا وينستون می‌كشيدی

-         خيلی وقته عوض كردم ... تو قبلا نمی‌كشيدی

-         حالام به ندرت می‌كشم

چند دقيقه‌ی طولانی سكوت می‌كنيم. عادت دارم او بگويد برويم. چيزی نمی‌گويد. من می‌گويم: برويم كم‌كم

- برويم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:57 توسط سمن آيين |

جانم براتون بگه که بنده٬ خدایی نخواسته٬ هیچ ادعایی در زمینه شعر و شاعری ندارم و کلا فقط از خواندن شعر لذت می برم و هیچی از عروض و قافیه و غیره نمی دانم. لاکن جسارتا در جوانی باد به کله مان افتاده و در عالم نادانی یه چیزهایی نوشته ایم . تازگی ها چشممان خورد بهشان و گفتیم با شما شیر(share) کنیم.

بهار چون خزان بی تو در چشم من گذشت

شب‌های سردم از پی هم رفت و روزگار گذشت

برای در بر گرفتنت آغوش من گشوده بود

نگاه خسته‌ات آرام و سرد از كنار آن گذشت

اشك سرخی كه در چشم من حلقه گشته بود

در خاك دل فرو رفت و پيش از آنكه جاری شود گذشت

نوزاد بذر عشق تو در دل گلی شكفته شد

دستان سرد تو آن را نچيد و عمر گل در انتظار گذشت

روزهايم پر از شكوه بود، شبم پر زكهكشان

ستاره‌ات شهاب شد و از آسمان من گذشت

می‌دانم اين قصه‌ی پر ز ناله را تمام بايد كرد

بگو ولی چگونه از غم ياد يار می‌توان گذشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:38 توسط سمن آيين |

بهاركم سلام،

خيلی وقته خبری ازت ندارم. نيستی. سر به من نمی‌زنی. باهام حرف نمی‌زنی. گاهی می‌بينمت كه از دور تا منو می‌بينی می‌دووی و فرار می‌كنی. صدات كه می‌زنم سرت رو هم برنمی‌گردونی.

می‌دونی چه‌قدر غصه می‌خورم؟ حقمه،‌ نه؟ خودم هم می‌دونم. اما نمی‌دونم وقتی حقو تقسيم می‌كردن چه‌طور اين قسمتش به من رسيد.

خوب كه فكر می كنم بهارك، كاری تو زندگيم نكردم كه افسوس‌شو بخورم. می‌دونم عصبانی‌ می‌شی از اين حرفم. اما هر آدمی رو بندازن تو آتيش می سوزه. من هم آدمم. من هم سوختم. انتظار ندارم بفهمی سوختن يعنی چی چون تو ديگه از جنس آدميزاد نيستی. چون نمی‌فهمی، انتظار هم ندارم ببخشيم.

نبخشم. هميشه بهم اخم كن. سرزنشم كن ... اما، خواهش می‌كنم بهارك! قهر نكن. من قهر همه ی دنيا رو خريدم كه قهر تو رو نبينم. حتما می‌گی دروغ می‌گم، كه خودخواهم و از تو گذشتم تا بقيه باهام آشتی باشن. اينكه خودخواهم درسته اما اينكه واسه خاطر بقيه از تو گذشتم نه. همه خيلی قبل از اين حرفا منو ول كرده بودن. خيلی وقته همه با من قهرن.

ببينم بهارك اين روزا كه پيش من نميای می‌ری سراغ اون؟ اگه می‌ری كه بهت بگم فايده نداره. آدم خوبيه اما نمی شناست، تو هم نمی‌شناسيش. صد سالم كه بری و بيای بازم نه تو اونو می‌شناسی نه اون تورو.

می‌ری كه همين‌طور كه منو با نيومدنت می‌رنجونی اون با رفتنت رنجش بدی؟ آخه بهاركم اگه قرار بود رنج منو اونم بكشه كه حالا تو اينجا بودی. اين، بهارك باريه كه مثه همه بارای ديگه من تنهايی بايد بكشمش، فقط فرقش با بقيه بارا اينه كه نمی‌دونم اين يكيو بالاخره كجا می شه زمين گذاشت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:25 توسط سمن آيين |

بچه كه بودم در قصه‌ها فرشته‌ها هميشه زن بودند. هنوز هم در داستان‌های كودكان و همه‌ی كارتون‌ها فرشته‌ها زنند.

9 ساله كه بودم وقتی معلم دينی مدرسه داشت اسم فرشتگان مقرب درگاه الهی را به ما ياد می داد، يكی از بچه‌ها دستش را بالا برد و پرسيد اين فرشته‌ها مردند يا زن؟ به نظر من سوال خنده‌داری بود. می‌خواستم بگوييم معلوم است كه زن هستند كه معلم دينی‌مان گفت مردند.

بعد از آن حسابی رفتم توی خط فرشته‌ها، اينكه نمی‌ميرند، بچه‌دار نمی‌شوند و ... اگر بچه‌دار نمی‌شدند پس اصلا جنسيت چه معنايی داشت؟

نمی‌توانستم فرشته‌ها را به صورت موجوداتی بدون جنسيت تصور كنم، به صورت مرد هم نمی توانستم تصورشان كنم. معلم‌مان حتما اشتباه كرده‌بود، فرشته‌ها حتما زن بودند...

 

اولين بار كه ديدمش تی‌شرت آبی رنگی تنش بود و كيفی هم به شانه انداخته‌بود. اولين چيزی كه دوست داشتم پوستش بود، پوستی سفيد و نرم. سفيدی پوستش توی ذوق نمی‌زد. كور كننده و بی نمك نبود مثل اروپايی‌ها. سفيدی دلچسبی بود. می‌دانستی اگر روی بازويش را آرام نيشگون بگيری قرمزی‌اش لااقل نيم‌ساعتی مهمان پوست بازويش خواهد بود. نرمی پوستش به نظر می‌آمد ناشی از رطوبت دلچسب و طبيعی آن باشد. برای فهميدن نرمی پوستش لازم نبود لمسش كنم، مثل پوست بچه، همين كه نگاه كنی می‌فهمی نرم است.

 

موهای زيتونی مجعد و بلندش را به پشت بسته بود. بافته بودشان كه مزاحمش نشوند، يا باعث مزاحمت ايجاد كردن بقيه برايش نشوند، فرقی نمی‌كند...

گردن، گوش‌ها و از آن واضح‌تر انگشتانش ظرافت خاصی داشتند، نه اينكه دخترانه باشند، اما ظرافت شكننده‌ای داشتند، ظرافت شكننده‌ی دستان يك فرشته‌ی مرد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:37 توسط سمن آيين |

 

صبح با صدای آلارم گوشی بيدار شدم. طبق معمول دستم را بردم زير تخت خواب، گوشی را برداشتم و بعد از قطع كردن آلارم، گوشی را روشن كردم. به محض اينكه روشن شد صدای اس.ام.اس آمد شماره‌ای ناشناس گفته بود: Salam eshghe mehrabunam. Sobhet bekheir azizam. Boooosss… ذوق زده شدم و تعجب كردم. شماره را نمی‌شناختم پرسيدم: shoma??!! جواب داد: Fekr konam shomare eshtebah zadam. Exciuse me. خنده‌ام گرفت به مدت كوتاه شادی‌ام، كه فكر كرده بودم خاطرخواه مجهولی دارم و مدت كوتاه شادی او كه حتما صبح خيلی زود پيام را فرستاده بود و تا آن موقع فكر می‌كرد اولين صبح‌بخير روز را به معشوقش گفته‌است!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:23 توسط سمن آيين |

من يك شب ساعت 9 به دنيا آمدم و پس از اينكه حرف زدن و راه رفتن را ياد گرفتم به مدرسه رفتم. وقتی دبستان، راهنمايی و دبيرستان تمام شد به دانشگاه رفتم. يك روز پس از اينكه دانشگاه تمام شد با كسی آشنا شدم كه چشم‌های خيلی مهربانی داشت و من تصميم گرفتم بهترين هديه‌ام را به او بدهم. بنابراين قلبم را از صندوق سينه‌ام درآوردم و درحاليكه محكم آن را دودستی گرفته بودم به سوی او رفتم. او دستانش را جلو آورد تا آن را بگيرد و دقيقا وقتی كه من قلبم را ول كردم تا در دستان او بيافتد، يك نفر از پشت سر او را صدا كرد و او ناگهان برگشت. قلبم روی زمين افتاد و شكست. من خم شدم و شكسته‌هايش را جمع كردم. او خيلی متاسف شد و عذر خواست، اما قلب من نه ديگر به درد هديه دادن می‌خورد و نه می‌شد دوباره آن را سر جايش گذاشت چون شكسته بود و ممكن بود خرده‌های تيزش سينه‌ام را زخمی كند. بعد من همان‌طور كه خرده‌های قلبم را در دستم گرفته‌بودم دوباره به راه افتادم. در طول راه به آن‌ها نگاه می‌كردم و فكر می‌كردم كه چه‌طور می‌شود دوباره آن‌ها را به هم بست زد. همين‌طور كه راه می‌رفتم حواسم به رو به رويم نبود و ناگهان با سر به يك سنگ بزرگ كه درست وسط مسير بود خوردم و همان جا سرم شكست و روی زمين افتادم. خرده‌های قلبم هم كمی جلوتر از من روی زمين ريختند. خون از سرم جاری شد و به سمت تكه‌های قلبم رفت و با خون آن‌ها قاطی شد و توی خيابان راه افتاد. از مرز رد شد و به تركيه رفت. از آن‌جا روی آب جاری شد و به اروپا رفت. مردم با تعجب به خط قرمزی كه روی آب كشيده شده بود نگاه می‌كردند. خط خون از كشورهای زيادی گذشت تا به فرانسه رسيد. در پاريس مستقيما به آپارتمانی كه ميلان كوندرا در آن زندگی می‌كرد رفت و از زير در وارد خانه شد و در حاليكه كوندرا روی مبل نشسته بود و با تعجب به خط خون نگاه می‌كرد، دور ميز عسلی دوری زد و به پارسی اصيل سخنانی راجع به مادر و خواهر آقای كوندرا بيان كرد. بعد خط خون دوباره از زير در از آپارتمان خارج شد و مستقيم به فرودگاه شارل دو گل رفت و در آن‌جا روی بال هواپيمايی كه به كلمبيا می‌رفت نشست. وقتی هواپيما به كلمبيا رسيد، خط خون خودش را از آسمان به سوی زمين انداخت. مردمی كه از دور به آسمان نگاه می‌كردند نخ كاموای قرمز رنگی را می‌ديدند كه از فرانسه به آسمان رفته و در كلمبيا به زمين نشسته بود. در كلمبيا خط  خون به ماكوندو رفت و در قبرستان آن‌جا جنازه خوزه آركاديو بوﺋنديا را در كنار ديوار پيدا كرد و با خون او قاطی شد و به مسيرش ادامه داد. اما هنوز چند متری بيشتر از جنازه آركاديو دور نشده بود كه ديگر خون بدن من كه همچنان پای تخت سنگ مانده بود تمام شد و خط خون از ادامه سفرش باز ماند و من هم بالاخره مردم.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:52 توسط سمن آيين |

به سن من كه نمی‌رسه اما داييم تعريف می‌كرد بچه كه بوده يكی از سرگرمی‌های همسن و سالاش اين بوده كه ذره‌بين بردارند و و روی يك مورچه متمركزش كنند و بعد مورچه‌هه زنده زنده زير ذره‌بين جزغاله مي‌شده (مثال عينی ازjuvenile delinquency). می‌گويند خدا هم گاهی ذره‌بينش را بر می‌دارد وتوجه (زوم) می‌كند روی بعضی بنده‌های خاص (بدبخت؟) كه نشان دهد چون دوستشان دارد (برای سرگرمی) می‌خواهد آن‌ها را آزموده (جزغاله) كند!

چند وقتی‌ست كه آی دود است كه دارد از اين‌ور و آن‌ورمان متصاعد می‌شود بنابراين توهم خاص بودن گرفته‌ايم!

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:45 توسط سمن آيين |

من به عنوان يك ايرانی بارها احساس تحقير كرده‌ام. وقتی ايران نبودم يكسری مسايل در مورد ايران بود كه هميشه رعايت می‌كردم. مثلا يكی از كارهای من اين بود كه هر سال در مدرسه يك پروژه در ارتباط با تاريخ و فرهنگ ايران بگيرم. فيلمی هم داشتم كه زنان ايرانی را در حال فعاليت در مكان‌های مختلف مثل دانشگاه و يا بيمارستان نشان می‌داد. همين‌طور هم وقت نوروز راجع به اين سنت ايرانی برای دوستان و هم‌كلاسی‌هايم توضيح می‌دادم. نتيجه اين بود كه در بين دوستانم ايران و مردمش به مكان و مردمی سوای از آن‌چه در تلوزيون راجع به آن می‌شنيدند تبديل شده بود و صد البته رفتارشان با من با احترام خيلی بيشتر و بعضا همراه با چاشنی تحسين بود اما گاهی... امان از بعضی ايرانی‌ها! تا يك خارجی راجع به ايران ازشان می‌پرسيد شروع می‌كردند از قيمت بالای مرغ و گوشت گفتن تا كرايه‌ی تاكسی و هزار مطلب ديگر كه هيچ ربطی به شناخت طرف از ايران نداشت و طرف نه تنها تصويری مانند خشكسالی سودان در ذهنش از ايران می‌ساخت، بلكه ديگر احترامی هم برای ايرانی‌ها قايل نبود. اين كار بعضی ايرانی‌ها بدجوری ناراحتم می‌كرد و اصلا نمی‌فهميدم كه چرا با تعريف اين چيز‌ها _ هرچه‌قدر هم كه درست_ خودشان را تخريب می‌كنند ...

حالا هم كه رييس‌جمهورمان با هر گند عالمگيرش به نحوی باعث تحقير ايران و ايرانی در عرصه بين‌الملل می‌شود كه با هيچ نوع توضيح و توصيف و تلاشی نمی‌توان جمعش كرد. شخصا هر بار كه اين آقا دهانش را باز می‌كند آرزو می‌كنم كه كاش نبودم و نمی‌ديدم روزی را كه رييس‌جمهور ايران طوری با مردمش حرف می‌زند كه انگار همه را بلا‌نسبت گوسفند محسوب كرده‌است!

اما چند روز پيش اتفاقی افتاد كه فكر نمی‌كنم هرگز از ياد ببرم. داشتم وليعصر را از پسيان به سمت تجريش پياده می‌رفتم كه برای خريد يك نوشيدنی و تازه كردن گلو وارد يك مغازه شدم. يك آقای آلمانی در مقابل كانتر مغازه ايستاده بود و از فروشنده چيزی خواست كه چون به فارسی درب و داغانی گفت نفهميدم. فروشنده هم نفهميد و خواست كه دوباره تكرار كند. باز هم هيچ‌كس نفهميد. بار سوم فروشنده فهميد و من هم با هزار زحمت فهميدم كه گفت: دو پاكت بهمن كوچيك. وقتی فروشنده رفت تا دو پاكت سيگار بياورد شنيدم كه مرد آلمانی كه عصبانی هم شده بود با لحن تحقيرآميزی گفت: Dummkopf يا شايد هم Der Dummkopf. آْلمانی من اصلا خوب نيست اما می‌دانستم آن چيزی كه گفت معنی‌اش «احمق» بود. يك لحظه انگار آتش گرفتم. يك نفس عميق كشيدم تا آرام شوم بعد به او كه داشت پول سيگار را حساب می‌كرد به انگليسی گفتم «شما خيلی بد فارسی صحبت می‌كنيد. حق نداريد در ايران به هيچ زبانی به يك ايرانی‌توهين كنيد.» مرد ابرويی بالا انداخت و با حالت طلبكارانه‌ای مغازه را ترك كرد.

فكر نمی‌كردم در كشور خودم شاهد همچين چيزی باشم... اما خوب... حتما مرد آلمانی لحن صحبت رييس‌جمهور ايران را با مردم ايران در تلوزيون شنيده بود...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:1 توسط سمن آيين |

من نه از مردها متنفرم - اصلا و به هيچ عنوان - و نه معتقدم كه زن‌ها شاهكار خلقتند. اما اگر دست من بود، اگر كمي جرات داشتم و اين قدر ترسو نبودم مي‌دادم پرده‌ي بكارتم را با جراحي بردارند تا بودنش امر لازم و نبودنش دليل بد بودن نباشد؛ و از همه مهم‌تر با برداشتنش كسي فكر نكند كه خيلي مرد توپي ست و شاهكار كرده. از منفعل بودن، از ظلم پذير بودن، از ساكت بودن و از ترسيدن خسته شده‌ام. دوست دارم خودم را بلند فرياد بزنم و ذهنم را براي تخيل آزاد بگذارم.

 از وقتي كه تقريبا يازده سالم بود تا همين دو سه سال پيش دفترچه يادداشت روزانه‌اي داشتم. شروع يادداشت نويسي‌ام با تشويق كتاب فارسي چهارم يا پنجم ابتدايي بود كه دانش آموزان را به اين كار ترغيب كرده بود. يادم مي‌آيد از همان روز اول كه به مادرم راجع به دفتر گفتم، گفت عيبي ندارد ولي حواست باشد كه چي مي‌نويسي چون ممكن است بعدا كسي بخواند، مثلا بچه‌هايت . . . و اين شد شروع خودسانسوري ناآگاهانه‌ي من! يك روز، بعد از اينكه وارد دانشگاه شدم، رفتم سراغ انبوه دفترچه‌هايي كه از گذشته داشتم. به گمانم دنبال تاريخ دقيق روز بلوغم بودم. قبل از آن هيچ‌وقت به سراغ نوشته‌هايم نرفته بودم يعني هيچ‌وقت بعد از نوشتن چيزي بر نمي‌گشتم تا دوباره آن را بخوانم. در كمال تعجب ديدم كه از روي شرمم هيچ چيزي از بلوغم ننوشته‌ام. بعد رفتم سراغ روز تولد سيزده سالگي‌ام كه هنوز هم خوب به خاطر دارم كه چه قدر گند و افتضاح بود و خدا مي‌داند كه چه‌قدر آن روز گريه كرده بودم و تا مدت‌ها خاطره‌ي آن روز شده بود تراژدي زندگيم ... در يادداشت آن روز هم اشاره‌اي به اين ماجرا نكرده بودم. بعد رفتم دنبال خاطره‌ي عشق چهارده سالگي‌ام به پسر اروپايي خوش قيافه‌اي _ آن زمان در ايران زندگي نمي‌كرديم _ كه صبح‌ها در مسير مدرسه فقط نگاه رد و بدل مي‌كرديم و هيچ‌وقت اسم هم را هم نفهميدم  و ديدم كه از او هم چيزي ننوشته ام... دنبال خيلي از خاطرات مهم ديگر هم گشتم و ديدم كه تقريبا چيزي از آن‌ها ننوشته ام. خيلي ناراحت بودم و در تصميمي كه به نظرم خيلي عاقلانه بود تقريبا تمام نوشته‌ها را سوزاندم تا خودم را با فكر اينكه ماجراهاي مهم بيشتر از ده سال از زندگي‌ام را نوشته‌ام گول نزده باشم. هيجده سالم كه بود به خودم جرات دادم و شعر عاشقانه‌اي نوشتم و به مادرم نشان دادم گفت: خوبست اما نشون كسي نده فكر مي‌كنن عاشق شدي. البته من عاشق نشده بودم، فقط تصور كرده بودم كه عاشق بودن چه طور مي‌تواند باشد. تازه عاشق شدن مگر بد است؟

حدود 2-3 سال پيش هم يك وبلاگ ايجاد كرده بودم كه بعد از يكي دو ماه، چون احساس كردم دوباره دچار خود سانسوري شده‌ام، حذفش كردم. اين بار اميدوارم با تاثيري كه آقاي الف. ب. داشته است، ديگر اين موضوع اتفاق نيافتد. راجع به او احتمالا در آينده زياد خواهيد شنيد. اما هدف من از ايجاد اين وبلاگ تنها نوشتن يادداشت‌هاي شخصي‌ام نيست. با توجه به رشته‌ام تصميم دارم كه مطالبي در ارتباط با ادبيات هم اينجا بگذارم كه اميدوارم مورد استفاده بازديد كننده‌ها باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:50 توسط سمن آيين |