شعر زير را به مناسبت اين روزها اينجا میگذارم. ترجمهی كاملا آزادی است از يك قسمت از شعر Daddy نوشتهی سيلويا پلات:
"پدر"
تو نمیشناسی ديگر،
نمیشناسی آن كفش سياه را
كه در آن چون پايی زيستهام
سی سال آزگار، بادكرده و پر ز آبله
بیآن كه جرات نفسكشيدن داشته باشم يا جرات عطْ / سه !
.
.
.
سنگين بودی چون سنگ مرمر، چون كيفی پر ز خدا ...
پ.ن. محمود خان آمدم يه نظر برايت بگذارم اما شماره كد پايين نظرات نمیآمد و نمیشد نظرم را بفرستم. میخواستم بگم به جز شوهر و وبلاگ دختران گاهی مشغول پاياننامهاند!