شب بحثمان میشود و من كه اعصابم رفته مرخصی صبح میروم كلاس و بر كه میگردم میبينم اتاقم مرتب شده، لباسهايم مرتب تا شده و در كمدم چيدهشدهاند. انبوه اوراق و كتابها كه تا روی ميز ناهارخوری را هم گرفته بودهاند دستهبندی شدهاند. اين يعنی آشتی. حال ندارم، ديشب نخوابيدهام، لباسهايم را عوض میكنم و روی تختخواب میافتم. بيدار كه میشوم با آبميوه و كيك میآيی بالای سرم و شروع میكنی به تعريف كردن از اين و از آن، هميشه حواست هست كه بيشتر از چند ساعت با هم قهر نباشيم.
شب وقتی داری تخت خوابت را مرتب می كنی میآيم محكم بغلت میكنم و محكمتر میبوسمت. میپرسم: «چه احساسی داری از اينكه سه نفر اينقدر زياد دوستت دارند؟» با لبخند و به شوخی –كه حقيقت در آن آشكار است- میگويی: «خسته میشوم گاهی بس كه سه نفر اينقدر به من وابستهاند.»
راست میگوييی در اين خانه هركس با تو قهر كند میميرد.
زير ميز من، گوشه اتاق:
سيمهای تلفن، سيمهای دورنما
سيمهای اتصال به جام جهاننما
گپ و «وبكم» و ميكروفون
وحتی بدون اينها: تلفن همراه!
يك شماره، يك دكمه، بين ما
يك شناسه بيشتر فاصله نيست.
اما، من و تو مشكلمان جای ديگريست
ما، سيم رابط دلمان اصلا وصل نيست.
پشت در تمامی دستشويیها به جز دستشويی خانهها، روی ميزهای دانشگاه، روی ديوار ساختمان روبه روی خانه، روی صندلی اتوبوس، روی در تاكسی، نيمكتهای پارك، ديوار كلاس؛ خلاصه هرجا كه فكر كنی، يك استوانه كشيدهاند كه به يك طرفش دوتا دايره وصل است و طرف ديگرش هم به يك دايره بزرگتر متصل شده. اعضای محترم گروه مربوطه خواهشا و تا قبل از اينكه بياييد اين نماد(!) را روی پيشانی بنده هم بكشيد بفرماييد اين علامت، نماد چه جنبشی(!) است؟!!!!
شايد رمان «هجوم دوباره مرگ» نوشتهی خوزه ساراماگو را خوانده باشيد. در اين رمان «مرگ» يك زن است كه عاشق يك نوازنده ويولن سل میشود و به همين دليل كار خود را كه گرفتن جان افراد است از ياد میبرد (من اينجا ياد فيلم «ملاقات با جو بلك» میافتم). آدمهای رو به موت همينطور روزهای متوالی زنده میمانند و در كشور هيچكس نمیميرد و اين مساله دولت را دچار بحران میكند؛ تا جايی كه دولت به كمك گروههای مافيايی تصميم میگيرد آدمهای رو به موت را از مرز خارج كرده و آنها را دفن كند.
خوزه ساراماگو پاراگرافی از اين كتاب را انتخاب كرده تا با استفاده از آن يكی از خصوصيات مهم آثارش را توضيح دهد:
"«مرگ» لباس جديدی را كه ديروز از مغازهای در مركز شهر خريده بود پوشيد و به كنسرت رفت. اكنون او تنها درون اتاقك جايگاه نشسته است و ... به نوازنده ويولن سل نگاه میكند. دقيقا پيش از اينكه چراغها تاريك شوند، وقتی كه گروه منتظر آمدن رهبر اركستر بود نوازنده ويولن سل او را میبيند. او تنها نوازندهای نيست كه توجهش به اتاقك جلب میشود. زيرا اولا، مرگ تنها در اتاقك نشسته، كه گرچه اين مساله نادر نيست اما چندان نيز معمول نيست. و دوما چون مرگ زيباست... او به طرزی خاص و غير قابل توصيف زيباست، زيبا مثل بيتی شعر كه مفهوم نهايی آن پيوسته از ذهن مترجم میگريزد. و بالاخره چون پيكر تنهای مرگ در اتاقك از هر سو با فضای تهی و فقدان وجود محصور شده، گويی او در «هيچ» سكنی گزيده و به نظر میآيد كه تجلی خلوت مطلق باشد."
اين پاراگراف به نظر من يكی از مهمترين خصوصيات آثار مرا نشان میدهد: پذيرش اينكه غير ممكن، ممكن است. بيرون كشيدن تمامی نتايجی كه تخيل میتواند ايجاد كند، از اين پيشفرض ساختگی و مخاطرهآميز اوليه، حتی اگر به قيمت زيان ديدن منطق عادی باشد. شايد «پروست» در پايين تختخواب خود و در هيبت زنی فربه و سياهپوش، مرگ را ديده باشد؛ يا اينكه تصور كرده باشد كه ديدهاست، اما مرگ جوهر ذاتی ندارد مگر اينكه ما محدوديتهای دنيای « ممكن» را بشكنيم و به سطحی ديگر از بينش، به سناريوی درونی تخيل آنجا كه همهچيز ممكن است، دست يابيم. در اين رمان مرگ لباس تازهای میخرد تا آن را در كنسرت بپوشد. شما خواهيد گفت كه چنين چيزی غير ممكن است و من پاسخ میدهم كه بله، اما ديگر غيرممكن نيست!
منبع: «گاردين»
http://www.guardian.co.uk/books/2008/nov/22/jose-saramago-blindness-nobel