بهاركم سلام،
خيلی وقته خبری ازت ندارم. نيستی. سر به من نمیزنی. باهام حرف نمیزنی. گاهی میبينمت كه از دور تا منو میبينی میدووی و فرار میكنی. صدات كه میزنم سرت رو هم برنمیگردونی.
میدونی چهقدر غصه میخورم؟ حقمه، نه؟ خودم هم میدونم. اما نمیدونم وقتی حقو تقسيم میكردن چهطور اين قسمتش به من رسيد.
خوب كه فكر می كنم بهارك، كاری تو زندگيم نكردم كه افسوسشو بخورم. میدونم عصبانی میشی از اين حرفم. اما هر آدمی رو بندازن تو آتيش می سوزه. من هم آدمم. من هم سوختم. انتظار ندارم بفهمی سوختن يعنی چی چون تو ديگه از جنس آدميزاد نيستی. چون نمیفهمی، انتظار هم ندارم ببخشيم.
نبخشم. هميشه بهم اخم كن. سرزنشم كن ... اما، خواهش میكنم بهارك! قهر نكن. من قهر همه ی دنيا رو خريدم كه قهر تو رو نبينم. حتما میگی دروغ میگم، كه خودخواهم و از تو گذشتم تا بقيه باهام آشتی باشن. اينكه خودخواهم درسته اما اينكه واسه خاطر بقيه از تو گذشتم نه. همه خيلی قبل از اين حرفا منو ول كرده بودن. خيلی وقته همه با من قهرن.
ببينم بهارك اين روزا كه پيش من نميای میری سراغ اون؟ اگه میری كه بهت بگم فايده نداره. آدم خوبيه اما نمی شناست، تو هم نمیشناسيش. صد سالم كه بری و بيای بازم نه تو اونو میشناسی نه اون تورو.
میری كه همينطور كه منو با نيومدنت میرنجونی اون با رفتنت رنجش بدی؟ آخه بهاركم اگه قرار بود رنج منو اونم بكشه كه حالا تو اينجا بودی. اين، بهارك باريه كه مثه همه بارای ديگه من تنهايی بايد بكشمش، فقط فرقش با بقيه بارا اينه كه نمیدونم اين يكيو بالاخره كجا می شه زمين گذاشت.بچه كه بودم در قصهها فرشتهها هميشه زن بودند. هنوز هم در داستانهای كودكان و همهی كارتونها فرشتهها زنند.
9 ساله كه بودم وقتی معلم دينی مدرسه داشت اسم فرشتگان مقرب درگاه الهی را به ما ياد می داد، يكی از بچهها دستش را بالا برد و پرسيد اين فرشتهها مردند يا زن؟ به نظر من سوال خندهداری بود. میخواستم بگوييم معلوم است كه زن هستند كه معلم دينیمان گفت مردند.
بعد از آن حسابی رفتم توی خط فرشتهها، اينكه نمیميرند، بچهدار نمیشوند و ... اگر بچهدار نمیشدند پس اصلا جنسيت چه معنايی داشت؟
نمیتوانستم فرشتهها را به صورت موجوداتی بدون جنسيت تصور كنم، به صورت مرد هم نمی توانستم تصورشان كنم. معلممان حتما اشتباه كردهبود، فرشتهها حتما زن بودند...
اولين بار كه ديدمش تیشرت آبی رنگی تنش بود و كيفی هم به شانه انداختهبود. اولين چيزی كه دوست داشتم پوستش بود، پوستی سفيد و نرم. سفيدی پوستش توی ذوق نمیزد. كور كننده و بی نمك نبود مثل اروپايیها. سفيدی دلچسبی بود. میدانستی اگر روی بازويش را آرام نيشگون بگيری قرمزیاش لااقل نيمساعتی مهمان پوست بازويش خواهد بود. نرمی پوستش به نظر میآمد ناشی از رطوبت دلچسب و طبيعی آن باشد. برای فهميدن نرمی پوستش لازم نبود لمسش كنم، مثل پوست بچه، همين كه نگاه كنی میفهمی نرم است.
موهای زيتونی مجعد و بلندش را به پشت بسته بود. بافته بودشان كه مزاحمش نشوند، يا باعث مزاحمت ايجاد كردن بقيه برايش نشوند، فرقی نمیكند...
گردن، گوشها و از آن واضحتر انگشتانش ظرافت خاصی داشتند، نه اينكه دخترانه باشند، اما ظرافت شكنندهای داشتند، ظرافت شكنندهی دستان يك فرشتهی مرد.
صبح با صدای آلارم گوشی بيدار شدم. طبق معمول دستم را بردم زير تخت خواب، گوشی را برداشتم و بعد از قطع كردن آلارم، گوشی را روشن كردم. به محض اينكه روشن شد صدای اس.ام.اس آمد شمارهای ناشناس گفته بود: Salam eshghe mehrabunam. Sobhet bekheir azizam. Boooosss… ذوق زده شدم و تعجب كردم. شماره را نمیشناختم پرسيدم: shoma??!! جواب داد: Fekr konam shomare eshtebah zadam. Exciuse me. خندهام گرفت به مدت كوتاه شادیام، كه فكر كرده بودم خاطرخواه مجهولی دارم و مدت كوتاه شادی او كه حتما صبح خيلی زود پيام را فرستاده بود و تا آن موقع فكر میكرد اولين صبحبخير روز را به معشوقش گفتهاست!