تبليغاتX
وبلاگ سمن آيين

 

قبلا، وقتی هنوز دانشجوی ليسانس بودم، يكی از تفريحاتم ترجمه شعر بود. الان كه فكر می‌كنم می‌بينم چه تفريح «بچه – خر – خونی»‌ای بوده! خر خون هم نبودم اما ... كلا تفريح لذت بخشی بود. چند روز پيش چند تا از اين ترجمه‌ها را پيدا كردم. ترجمه زير مربوط به شعر«I Find No Peace »اثر«Sir Thomas Wyatt the Elder» است:

 

I Find no peace and all my war is done,

پايان بی‌قراری‌ام رسيد و آرام نيافته‌ام

I fear and hope, I burn and freeze like ice,

می‌هراسم و اميد می‌بندم، گر می‌گيرم و يخ می‌بندم

I fly above the wind, yet can I not arise,

بر فراز باد در پروازم و با اين حال از جا نمی‌توان برخيزم

And naught I have and all the world I seize on;

هيچ ندارم و تمام هستی را در تصرف دارم

That looseth nor locketh holdeth me in prison,

آنكه نه رها می‌سازد و نه دربندم می‌دارد، اسيرم ساخته

And holdeth me not, yet can I `scape nowise;

در بندم نمی‌دارد، ليك هرگز مرا راه گريزی نيست

Nor leteth me live nor die at my devise,

نه اجازه زندگی كردنم می‌دهد، نه می‌گذارد به ميل خويش بميرم

And yet of death it giveth me occasion.

و هر لحظه بر لبه‌ی مرگ نگهم می‌دارد

Without eyen I see; and without tongue I plain;

بی ‌ديده می‌بينم و بی زبان شكايت می‌كنم

I desire to perish, and yet I ask health;

آرزوی نابودی می‌كنم  با اين حال جويای سلامتم

I love another, and thus I hate myself;

ديگری را دوست می‌دارم و زين‌رو ز خود بيزارم

I feed me in sorrow, and laugh in all my pain.

از رنج خود می‌نوشم و بر غم خود می‌خندم

Likewise displeaseth me both death and life,

مرگ و زندگی نيز چنين هر دو می‌رنجاندم

And my delight is causer of this strife.

و سبب اين ستيز شوق من است

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:50 توسط سمن آيين |

من يك شب ساعت 9 به دنيا آمدم و پس از اينكه حرف زدن و راه رفتن را ياد گرفتم به مدرسه رفتم. وقتی دبستان، راهنمايی و دبيرستان تمام شد به دانشگاه رفتم. يك روز پس از اينكه دانشگاه تمام شد با كسی آشنا شدم كه چشم‌های خيلی مهربانی داشت و من تصميم گرفتم بهترين هديه‌ام را به او بدهم. بنابراين قلبم را از صندوق سينه‌ام درآوردم و درحاليكه محكم آن را دودستی گرفته بودم به سوی او رفتم. او دستانش را جلو آورد تا آن را بگيرد و دقيقا وقتی كه من قلبم را ول كردم تا در دستان او بيافتد، يك نفر از پشت سر او را صدا كرد و او ناگهان برگشت. قلبم روی زمين افتاد و شكست. من خم شدم و شكسته‌هايش را جمع كردم. او خيلی متاسف شد و عذر خواست، اما قلب من نه ديگر به درد هديه دادن می‌خورد و نه می‌شد دوباره آن را سر جايش گذاشت چون شكسته بود و ممكن بود خرده‌های تيزش سينه‌ام را زخمی كند. بعد من همان‌طور كه خرده‌های قلبم را در دستم گرفته‌بودم دوباره به راه افتادم. در طول راه به آن‌ها نگاه می‌كردم و فكر می‌كردم كه چه‌طور می‌شود دوباره آن‌ها را به هم بست زد. همين‌طور كه راه می‌رفتم حواسم به رو به رويم نبود و ناگهان با سر به يك سنگ بزرگ كه درست وسط مسير بود خوردم و همان جا سرم شكست و روی زمين افتادم. خرده‌های قلبم هم كمی جلوتر از من روی زمين ريختند. خون از سرم جاری شد و به سمت تكه‌های قلبم رفت و با خون آن‌ها قاطی شد و توی خيابان راه افتاد. از مرز رد شد و به تركيه رفت. از آن‌جا روی آب جاری شد و به اروپا رفت. مردم با تعجب به خط قرمزی كه روی آب كشيده شده بود نگاه می‌كردند. خط خون از كشورهای زيادی گذشت تا به فرانسه رسيد. در پاريس مستقيما به آپارتمانی كه ميلان كوندرا در آن زندگی می‌كرد رفت و از زير در وارد خانه شد و در حاليكه كوندرا روی مبل نشسته بود و با تعجب به خط خون نگاه می‌كرد، دور ميز عسلی دوری زد و به پارسی اصيل سخنانی راجع به مادر و خواهر آقای كوندرا بيان كرد. بعد خط خون دوباره از زير در از آپارتمان خارج شد و مستقيم به فرودگاه شارل دو گل رفت و در آن‌جا روی بال هواپيمايی كه به كلمبيا می‌رفت نشست. وقتی هواپيما به كلمبيا رسيد، خط خون خودش را از آسمان به سوی زمين انداخت. مردمی كه از دور به آسمان نگاه می‌كردند نخ كاموای قرمز رنگی را می‌ديدند كه از فرانسه به آسمان رفته و در كلمبيا به زمين نشسته بود. در كلمبيا خط  خون به ماكوندو رفت و در قبرستان آن‌جا جنازه خوزه آركاديو بوﺋنديا را در كنار ديوار پيدا كرد و با خون او قاطی شد و به مسيرش ادامه داد. اما هنوز چند متری بيشتر از جنازه آركاديو دور نشده بود كه ديگر خون بدن من كه همچنان پای تخت سنگ مانده بود تمام شد و خط خون از ادامه سفرش باز ماند و من هم بالاخره مردم.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:52 توسط سمن آيين |