اين پست رو در ادامهي نظر آرمان اينجا ميذارم اما لازمه اول دوباره بگم كه اين وبلاگ رو فقط يه نفر _سمن آيين_ مينويسه.
الف) يكي از چيزهايي كه در جامعهي ما اهميت زيادي دارد "حفظ ظاهر" است كه متاسفانه زمينه ساز ريا و دروغ گويي شده. خيلي از ما ممكن است ذهنيتي كاملا متفاوت از هنجارهاي جامعه و محيط اطراف خود داشته باشيم اما از بيم به حاشيه رانده شدن هرگز آن را ابراز نكنيم و يا تنها در شرايطي كه مطمعن هستيم شناخته نميشويم و يا وقتي با افرادي هستيم كه داراي ذهنيت مشابه به ما هستند،جرات به ابراز آن كنيم. اين مساله ما را به افرادي با _حداقل_ دو شخصيت متفاوت تبديل ميكند. البته منظور من از "دو شخصيت" تعريف روانشناسي افراد دو شخصيتي نيست، بلكه برداشتهاي متفاوت از ذهنيت يك فرد در محيطهاي متفاوت است. مثلا تصور خانواده و اقوامم از من، اين نيست كه فردي باشم كه مثلا به راحتي راجع به عادت ماهانهام با يك دوست مذكر حرف بزنم، در حالي كه ممكن است خيلي راحت راجع به تابوهايي خيلي بزرگتر از اين هم با آنها صحبت كنم. يكي از چيزهايي كه در گذشته براي من خيلي اهميت داشت همين بود كه ذهنيت واقعيام تفاوت چنداني با برداشت سايرين _خصوصا برداشت نزديكانم_ از من نكند. از نظر من اين يك مزيت است كه آدم بتواند در هر شرايطي خودش باشد و من هم سعي ميكردم پيوسته خودم باشم تا اينكه در شرايطي قرار گرفتم كه ديدم اين من نيستم كه دارم ذهنيتم را تعريف مي كنم بلكه از بيم اينكه فاصلهي زيادي بين ذهنيتم و برداشت سايرين از آن ايجاد نشود، ديگر اين محيط اطراف و سايرين هستند كه دارند ذهنيت مرا تعريف ميكنند. در يك بازهي زماني كه بايد انتخاب مهمي انجام ميدادم ناگهان ذهنم درگير اين موضوع شد كه انتخابهايي كه تا آن زمان در زندگي انجام دادهام واقعا تا چه حد انتخابهاي خودم بودهاند. همان موقع بود كه با آقاي الف.ب. آشنا شدم او نميدانست و هرگز هم نفهميد كه در آن زمان در چه مخمصهاي قرار داشتم، اما راحتي برخورد او با مسایل و توجه جالبي كه به من و نظراتم نشان ميداد باعث ايجاد يك رابطهي خيلي خاص _لااقل براي من_ بين ما شد. او با تمام كساني كه من شناختهبودم متفاوت بود و در واقع در دستهبندي هيچ كدام از دوستانم قرار نميگرفت. صرف وجود او در زندگي من از نظر اكثر كساني كه مرا ميشناختند تابو محسوب ميشد. اما وجود او برايم بسيار ارزشمند و مهم بود. انسان فقط يك بار زندگي ميكند، پس بايد سعي كند تا جاي ممكن آن طور كه دوست دارد زندگي كند نه آن طور كه ديگران فكر ميكنند بهتر است. در واقع تجربهي آشنايي با آقاي الف.ب. بود كه به من دوباره جرات داد تا ذهنيت خودم را، خودم تعريف كنم. ديگرانِ مهمي كه با ذهنيت من مشكل دارند بهتر است اصلا ندانند كه من چه ذهنيتي دارم! اين طوري نه من به كساني كه برايم مهم هستند دروغ گفتم و نه با گفتن حقيقت ناراحتشان كردهام.
ب) از استاندارد مقبول گفتي، ياد يك چيزي افتادم. از سر كار كه بر ميگردم يك قسمت از راه هست كه ماشينخور نيست و معمولا يكي از اعضاي خانواده دنبالم ميآيد، گاهي كه كسي نيست مجبورم اين مسير را از كنار اتوبان پياده بروم كه خوب بديهيست كه هميشه يك ماشيني پيدا ميشود كه مزاحمتي ايجاد كند. يك بار يك ماشين سرعتش را كم كرد و كمي جلوتر از من كاملا ايستاد وقتي با بيتفاوتي از كنارش رد شدم از ماشين پياده شد و شروع كرد رو به من گفتن: "مريم! خانوم! گلم! نميآي بريم؟" بعد كه ديد بياعتنا دارم به راهم خودم ميروم قبل از اينكه سوار ماشينش بشود و برود بلند داد زد: "مريمِ آشغال، بي شعور، جنده، بت ميگم بي بالا!" اتفاق جالبي بود، اين كه "مريم" خطابم كرده بود من را ياد كهن آلگوهايي كه در مورد زن وجود دارد انداخت. هيچكس به او ياد ندادهبود كه همه زنها "مريم مقدس" و يا "مريم مجدليهي پيش از آشنايي با مسيح" نيستند، چون ظاهرا زنها را از اين دو حالت خارج نميديد.
ج) بله آقاي آرمان، مدونا بود كه آن فيلم را ساخت. اتفاقا خيلي اشارهي خوبي كرديد. من از طرفدارهاي مدونا نيستم اما به زودي يك مطلب اينجا ميگذارم به عنوان "مدونا، تصوير زن پست مدرن" البته يك كم طول ميكشه كه اين كار را بكنم چون بايد قبل از اينكه استاد راهنمايم براي تعطيلات راهي فرنگستان بشود يك مقدار ديگه از پايان نامهام رو تحويل بدم.
من نه از مردها متنفرم - اصلا و به هيچ عنوان - و نه معتقدم كه زنها شاهكار خلقتند. اما اگر دست من بود، اگر كمي جرات داشتم و اين قدر ترسو نبودم ميدادم پردهي بكارتم را با جراحي بردارند تا بودنش امر لازم و نبودنش دليل بد بودن نباشد؛ و از همه مهمتر با برداشتنش كسي فكر نكند كه خيلي مرد توپي ست و شاهكار كرده. از منفعل بودن، از ظلم پذير بودن، از ساكت بودن و از ترسيدن خسته شدهام. دوست دارم خودم را بلند فرياد بزنم و ذهنم را براي تخيل آزاد بگذارم.
از وقتي كه تقريبا يازده سالم بود تا همين دو سه سال پيش دفترچه يادداشت روزانهاي داشتم. شروع يادداشت نويسيام با تشويق كتاب فارسي چهارم يا پنجم ابتدايي بود كه دانش آموزان را به اين كار ترغيب كرده بود. يادم ميآيد از همان روز اول كه به مادرم راجع به دفتر گفتم، گفت عيبي ندارد ولي حواست باشد كه چي مينويسي چون ممكن است بعدا كسي بخواند، مثلا بچههايت . . . و اين شد شروع خودسانسوري ناآگاهانهي من! يك روز، بعد از اينكه وارد دانشگاه شدم، رفتم سراغ انبوه دفترچههايي كه از گذشته داشتم. به گمانم دنبال تاريخ دقيق روز بلوغم بودم. قبل از آن هيچوقت به سراغ نوشتههايم نرفته بودم يعني هيچوقت بعد از نوشتن چيزي بر نميگشتم تا دوباره آن را بخوانم. در كمال تعجب ديدم كه از روي شرمم هيچ چيزي از بلوغم ننوشتهام. بعد رفتم سراغ روز تولد سيزده سالگيام كه هنوز هم خوب به خاطر دارم كه چه قدر گند و افتضاح بود و خدا ميداند كه چهقدر آن روز گريه كرده بودم و تا مدتها خاطرهي آن روز شده بود تراژدي زندگيم ... در يادداشت آن روز هم اشارهاي به اين ماجرا نكرده بودم. بعد رفتم دنبال خاطرهي عشق چهارده سالگيام به پسر اروپايي خوش قيافهاي _ آن زمان در ايران زندگي نميكرديم _ كه صبحها در مسير مدرسه فقط نگاه رد و بدل ميكرديم و هيچوقت اسم هم را هم نفهميدم و ديدم كه از او هم چيزي ننوشته ام... دنبال خيلي از خاطرات مهم ديگر هم گشتم و ديدم كه تقريبا چيزي از آنها ننوشته ام. خيلي ناراحت بودم و در تصميمي كه به نظرم خيلي عاقلانه بود تقريبا تمام نوشتهها را سوزاندم تا خودم را با فكر اينكه ماجراهاي مهم بيشتر از ده سال از زندگيام را نوشتهام گول نزده باشم. هيجده سالم كه بود به خودم جرات دادم و شعر عاشقانهاي نوشتم و به مادرم نشان دادم گفت: خوبست اما نشون كسي نده فكر ميكنن عاشق شدي. البته من عاشق نشده بودم، فقط تصور كرده بودم كه عاشق بودن چه طور ميتواند باشد. تازه عاشق شدن مگر بد است؟
حدود 2-3 سال پيش هم يك وبلاگ ايجاد كرده بودم كه بعد از يكي دو ماه، چون احساس كردم دوباره دچار خود سانسوري شدهام، حذفش كردم. اين بار اميدوارم با تاثيري كه آقاي الف. ب. داشته است، ديگر اين موضوع اتفاق نيافتد. راجع به او احتمالا در آينده زياد خواهيد شنيد. اما هدف من از ايجاد اين وبلاگ تنها نوشتن يادداشتهاي شخصيام نيست. با توجه به رشتهام تصميم دارم كه مطالبي در ارتباط با ادبيات هم اينجا بگذارم كه اميدوارم مورد استفاده بازديد كنندهها باشد.