تبليغاتX
وبلاگ سمن آيين
نه! اين وبلاگ بسته نشده! من سرم شلو غ است دارم کارهای پایان نامه را انجام می دم. تمام شده و ان شاا... به زودی دفاع می کنم و می یام یک دل سیر وبلاگ نویسی و وب لاگ خوانی!
بيشتر از 2 ساعت پيش رفتم بخوابم اما بی‌خوابی افتاده به سرم ...

شعر زير را به مناسبت اين روزها اينجا می‌گذارم. ترجمه‌ی كاملا آزادی است از يك قسمت از شعر Daddy نوشته‌ی سيلويا پلات:

 

"پدر"

 تو نمی‌شناسی ديگر،

نمی‌شناسی آن كفش سياه را

كه در آن چون پايی زيسته‌ام

سی سال آزگار، بادكرده و پر ز آبله

بی‌آن كه جرات نفس‌كشيدن داشته باشم يا جرات عطْ / سه !

.

.

.

سنگين بودی چون سنگ مرمر، چون كيفی پر ز خدا ...

 

پ.ن. محمود خان آمدم يه نظر برايت بگذارم اما شماره كد پايين نظرات نمی‌آمد و نمی‌شد نظرم را بفرستم. می‌خواستم بگم به جز شوهر و وبلاگ دختران گاهی مشغول پايان‌نامه‌اند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 3:0 توسط سمن آيين |

شب بحث‌مان می‌شود و من كه اعصابم رفته مرخصی صبح می‌روم كلاس و بر كه می‌گردم می‌بينم اتاقم مرتب شده، لباس‌هايم مرتب تا شده و در كمدم چيده‌شده‌اند. انبوه اوراق و كتاب‌ها كه تا روی ميز ناهارخوری را هم گرفته بوده‌اند دسته‌بندی شده‌اند. اين يعنی آشتی. حال ندارم، ديشب نخوابيده‌ام، لباس‌هايم را عوض می‌كنم و روی تخت‌خواب می‌افتم. بيدار كه می‌شوم با آبميوه و كيك می‌آيی بالای سرم و شروع می‌كنی به تعريف كردن از اين و از آن، هميشه حواست هست كه بيشتر از چند ساعت با هم قهر نباشيم.

 

شب وقتی داری تخت خوابت را مرتب می كنی می‌آيم محكم بغلت می‌كنم و محكم‌تر می‌بوسمت. می‌پرسم: «چه احساسی داری از اينكه سه نفر اين‌قدر زياد دوستت دارند؟» با لبخند و به شوخی –كه حقيقت در آن آشكار است- می‌گويی: «خسته می‌شوم گاهی بس كه سه نفر اين‌قدر به من وابسته‌اند.»

راست می‌گوييی در اين خانه هركس با تو قهر كند می‌ميرد.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:7 توسط سمن آيين |

زير ميز من، گوشه اتاق:

سيم‌های تلفن، سيم‌های دورنما

سيم‌های اتصال به جام جهان‌نما

گپ و «وب‌كم» و ميكروفون

وحتی بدون اين‌ها: تلفن همراه!

 

يك شماره، يك دكمه، بين ما

يك شناسه بيشتر فاصله نيست.

اما، من و تو مشكل‌مان جای ديگريست

ما، سيم رابط دلمان اصلا وصل نيست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:55 توسط سمن آيين |

چرا نمی شه آدم بره دادگاه و با تعیین نفقه و با مشخص کردن حق دیدار با مادر و خواهر و برادر و غیره و ذالک٬ باباشو طلاق بده؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:18 توسط سمن آيين |

پشت در تمامی دستشويی‌ها به جز دستشويی خانه‌ها، روی ميز‌های دانشگاه، روی ديوار ساختمان رو‌به روی خانه، روی صندلی اتوبوس، روی در تاكسی، نيمكت‌های پارك، ديوار كلاس؛ خلاصه هرجا كه فكر كنی، يك استوانه كشيده‌اند كه به يك طرفش دوتا دايره وصل است و طرف ديگرش هم به يك دايره بزرگ‌تر متصل شده. اعضای محترم گروه مربوطه خواهشا و تا قبل از اينكه بياييد اين نماد(!) را روی پيشانی بنده هم بكشيد بفرماييد اين علامت، نماد چه جنبشی(!) است؟!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:5 توسط سمن آيين |

 

شايد رمان «هجوم دوباره مرگ» نوشته‌ی خوزه ساراماگو را خوانده باشيد. در اين رمان «مرگ» يك زن است كه عاشق يك نوازنده ويولن سل می‌شود و به همين دليل كار خود را كه گرفتن جان افراد است از ياد می‌برد (من اينجا ياد فيلم «ملاقات با جو بلك» می‌افتم). آدم‌های رو به موت همين‌طور روزهای متوالی زنده می‌مانند و در كشور هيچ‌كس نمی‌ميرد و اين مساله دولت را دچار بحران می‌كند؛ تا جايی كه دولت به كمك گروه‌های مافيايی تصميم می‌گيرد آدم‌های رو به موت را از مرز خارج كرده و آن‌ها را دفن كند.

 خوزه ساراماگو پاراگرافی از اين كتاب را انتخاب كرده تا با استفاده از آن يكی از خصوصيات مهم آثارش را توضيح دهد:

 "«مرگ» لباس جديدی را كه ديروز از مغازه‌ای در مركز شهر خريده بود پوشيد و به كنسرت رفت. اكنون او تنها درون اتاقك جايگاه نشسته است و ... به نوازنده ويولن سل نگاه می‌كند. دقيقا پيش از اينكه چراغ‌ها تاريك شوند، وقتی كه گروه منتظر آمدن رهبر اركستر بود نوازنده ويولن سل او را می‌بيند. او تنها نوازنده‌ای نيست كه توجهش به اتاقك جلب می‌شود. زيرا اولا، مرگ تنها در اتاقك نشسته، كه گرچه اين مساله نادر نيست اما چندان نيز معمول نيست. و دوما چون مرگ زيباست... او به طرزی خاص و غير قابل توصيف زيباست، زيبا مثل بيتی شعر كه مفهوم نهايی آن پيوسته از ذهن مترجم می‌گريزد. و بالاخره چون پيكر تنهای مرگ در اتاقك از هر سو با فضای تهی و فقدان وجود محصور شده، گويی او در «هيچ» سكنی گزيده و به نظر می‌آيد كه تجلی خلوت مطلق باشد."

 اين پاراگراف به نظر من يكی از مهم‌ترين خصوصيات آثار مرا نشان می‌دهد: پذيرش اينكه غير ممكن، ممكن است. بيرون كشيدن تمامی نتايجی كه تخيل می‌تواند ايجاد كند، از اين پيش‌فرض ساختگی و مخاطره‌آميز اوليه، حتی اگر به قيمت زيان ديدن منطق عادی باشد. شايد «پروست» در پايين تخت‌خواب خود و در هيبت زنی فربه و سياه‌پوش، مرگ را ديده باشد؛ يا اينكه تصور كرده باشد كه ديده‌است، اما مرگ جوهر ذاتی ندارد مگر اينكه ما محدوديت‌های دنيای « ممكن» را بشكنيم و به سطحی ديگر از بينش، به سناريوی درونی تخيل آن‌جا كه همه‌چيز ممكن است، دست يابيم. در اين رمان مرگ لباس تازه‌ای می‌خرد تا آن را در كنسرت بپوشد. شما خواهيد گفت كه چنين چيزی غير ممكن است و من پاسخ می‌دهم كه بله، اما ديگر غيرممكن نيست!

 

منبع: «گاردين»

 http://www.guardian.co.uk/books/2008/nov/22/jose-saramago-blindness-nobel

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:12 توسط سمن آيين |

می‌نشينم سر ميز. آقای الف.ب هم رو به رويم نشسته. ميز‌های اين رستوران برای قرارهای دو نفره مناسب نيستند. عرض‌شان زياد است. برای ما البته اين‌جوری بهتر است. يك لحظه كوتاه نگاهمان به هم گره می‌خورد.

 

-         خوبی؟

-         خوبم، تو خوبی؟

-         خوبم.

 

ارتباط چشمی‌مان با هم خوب نيست. شروع می‌كند با گوشی‌اش ور رفتن. من هم با انگشتانم بازی می‌كنم. وقتی او روی ميز به جلو خم می‌شود، من می‌روم عقب. وقتی من به جلو خم می‌شوم، او به صندلی‌اش تكيه می‌دهد. چند دقيقه در سكوت می‌گذرد. احوال دوست مريض‌الاحوالش را می‌پرسم. خوب نيست.

 

دوباره سكوت می شود. اين دفعه پيشخدمت سكوت را می‌شكند. منو را می‌دهد و می‌رود. غذا را انتخاب می‌كنيم و آقای الف.ب می‌رود سمت پيشخوان تا سفارش دهد. با خودم می‌گويم چه بد شده. به قيافه‌ی اين رستوران نمی‌آمد. اول بايد پولش را بدهی. همين‌طور كه می‌رود نگاهش می‌كنم. همان شلوار را پوشيده. همان شلواری كه دوست ندارم. پاهايش انگار لاغر شده‌اند. غذا را كه سفارش می‌دهد بر می‌گردد و دوباره روبه‌رويم می‌نشيند. چشمم به دست‌هايش می‌افتد. به‌نظرم خيلی چاق می‌آيند. می‌پرسم: كلا چاق شدی يا فقط دستات چاق شدن؟

-         يه كم چاق شدم.

 

سرش را می‌اندازد پايين و باز با گوشيش ور می‌رود. نگاهی به صورتش می‌اندازم. آشفته‌است. حواسش نيست. چرا اين شكلی‌ست؟ انگاز چشم‌هايش بيش‌تر از قبل از هم فاصله دارند. بينی‌اش عقابی‌تر شده. لب زيرينش پايين افتاده. فقط آن خال روی گونه‌اش ... فقط آن خال سر جايش مانده. چشمم را از او می‌گيرم و نگاهی به اطراف می‌اندازم.

 

می‌پرسد: خب، چه خبر؟

-         هيچ‌چی. خبر خاصی نيست. مثه هميشه

-         ازدواج نكردی؟

لبخند زوركی‌ای تحويل می‌دهم: نه.

-         دوست پسر؟

-         نه.

چند لحظه سكوت می‌كنيم، بعد می‌پرسم: تو چی؟ ازدواج؟ دوست؟

-         نه. اين‌جوری راحت‌تر شدی؟

-         نسبت به چی؟

-         نسبت به قبل

-         نمی‌دونم، ما كه بد نبوديم با هم كه حالا بگم راحت‌تر شدم.

-         منظورم نسبت به خودمان نيست ... كلا؟

-         خب، بيشتر با درس و كار مشغولم.

 

نگاهش می‌رود پشت سرم و صورتش از هم باز می‌شود. لبخند می‌زند و دست تكان می‌دهد. من برنمی‌گردم به عقب. از جايش بلند می‌شود و چند قدم به جلو می‌آيد. آن طرف رستوران، از پشت سر من يك نفر به سمت ما می‌آيد. كنار من به هم می‌رسند. بلند می‌شوم. معرفی‌مان می‌كند. دست می‌دهيم. با هم خوش و بش می‌كنند.

 

زن و مرد ميز كناری حواسم را پرت می‌كنند. مرد خيلی با مهارت قليان می‌كشد. ساندويچشان هم روی ميز است. خنده‌ام می‌گيرد از ناهماهنگی ساندويچ و پيتزای سفارشی‌شان با قليانی كه می‌‌كشند و محيط سنتی رستوران.

 

صدای آقای الف.ب برمی‌گرداندم سر جايم. به دوستش می‌گويد حالا كه تنهاست اگر منتظر كسی نيست بيايد سر ميز ما. دوستش می‌گويد: «نه، مزاحمتان نمی‌شوم». آقای الف.ب با اصرار می‌گويد مزاحمتی‌نيست. دوستش می‌گويد: «خلوت دو نفره‌تان را خراب نمی‌كنم». حرفش من و آقای الف.ب را ناخودآگاه متعجب می‌كند. اين بار من می‌گويم: «نه، اين‌طور نيست. خوشحال می‌شيم با ما غذا بخورين». می‌گويد: «نه، مزاحم نمی‌شوم». ديگر اصرار نمی‌كنيم و می‌رود. بر می‌گرديم روی صندلی‌هايمان. آقای الف.ب می‌گويد: «هم‌كلاسی دوران ليسانس بود».

 

غذا را می‌آورند. بايد حدس می‌زديم رستوران سنتی‌ای كه فست‌فود سرو كند، غذای سنتی‌اش چه بايد باشد. آقای الف.ب دو- سه قاشق بيشتر نمی‌خورد. غذای من كمی‌بهتر است. كمی‌اش را به اصرار برای او می‌گذارم.

 

می‌گويد: من خونه‌گی‌ام. قبلا هم خونه‌گی‌بودم ... حالا بدتر شده‌ام.

می‌دانستم خانگی‌ست. قبلا هم خانگی‌بود. هميشه خانه را ترجيح می‌داد. بدتر شده يعنی‌چی؟ يعنی شده مثل من؟ يعنی هفته‌ای يك بار آن هم اگر مجبور باشد از خانه بيرون می‌رود؟

گوشی اش زنگ می‌خورد. با دوستی كه می‌خواهد برود مسافرت خوش و بش و خداحافظی می‌كند. قطع می‌كند.

-         سيما بود. داره می‌ره پاكستان. داره از شوهرش جدا می‌شه

-         همه دارن جدا می شن ... راستی پولتو دادن؟

-         نه. دارم می‌رم خونه اين هفته. عقد خواهرمه

-         كوچيكه؟ ( چه سؤال احمقانه‌ای. خب معلومه كوچيكه)

-         آره

-         به سلامتی

-         سلامت باشيد

-         سرشون حسابی شلوغه

-         آره

-         من هم كه رفتم شهرمون همش از اين خبرا بود

-         تا باشه از اين خبرا باشه

 

پيشخدمت می‌آيد و روی ميز را تميز می‌كند. ظرف‌ها را كنار زده‌ايم. غذای آقای الف.ب تقريبا دست‌نخورده مانده. به خودم می‌گويم حيف اين محيط ... مديريتش مزخرف است. آقای الف.ب پاكت سيگارش را در می‌آورد. سيگارش را عوض كرده.

 

-         قبلا وينستون می‌كشيدی

-         خيلی وقته عوض كردم ... تو قبلا نمی‌كشيدی

-         حالام به ندرت می‌كشم

چند دقيقه‌ی طولانی سكوت می‌كنيم. عادت دارم او بگويد برويم. چيزی نمی‌گويد. من می‌گويم: برويم كم‌كم

- برويم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:57 توسط سمن آيين |

جانم براتون بگه که بنده٬ خدایی نخواسته٬ هیچ ادعایی در زمینه شعر و شاعری ندارم و کلا فقط از خواندن شعر لذت می برم و هیچی از عروض و قافیه و غیره نمی دانم. لاکن جسارتا در جوانی باد به کله مان افتاده و در عالم نادانی یه چیزهایی نوشته ایم . تازگی ها چشممان خورد بهشان و گفتیم با شما شیر(share) کنیم.

بهار چون خزان بی تو در چشم من گذشت

شب‌های سردم از پی هم رفت و روزگار گذشت

برای در بر گرفتنت آغوش من گشوده بود

نگاه خسته‌ات آرام و سرد از كنار آن گذشت

اشك سرخی كه در چشم من حلقه گشته بود

در خاك دل فرو رفت و پيش از آنكه جاری شود گذشت

نوزاد بذر عشق تو در دل گلی شكفته شد

دستان سرد تو آن را نچيد و عمر گل در انتظار گذشت

روزهايم پر از شكوه بود، شبم پر زكهكشان

ستاره‌ات شهاب شد و از آسمان من گذشت

می‌دانم اين قصه‌ی پر ز ناله را تمام بايد كرد

بگو ولی چگونه از غم ياد يار می‌توان گذشت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 22:38 توسط سمن آيين |

وقتی به خودم می‌گم كه بابام منو –كه حتی يه دونه از كارام تو دايره فكری و اعتقادی اون قابل پذيرش نيست- با همه تضادايی كه با هم داريم دوست داره، چون بالاخره خودش به وجودم آورده، دقيقا همون احساسو پيدا می كنم كه وقتی تو سرما لباس كافی تنم نيست و سعی می كنم خودمو با آتيش سيگار گرم كنم.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:28 توسط سمن آيين |

بهاركم سلام،

خيلی وقته خبری ازت ندارم. نيستی. سر به من نمی‌زنی. باهام حرف نمی‌زنی. گاهی می‌بينمت كه از دور تا منو می‌بينی می‌دووی و فرار می‌كنی. صدات كه می‌زنم سرت رو هم برنمی‌گردونی.

می‌دونی چه‌قدر غصه می‌خورم؟ حقمه،‌ نه؟ خودم هم می‌دونم. اما نمی‌دونم وقتی حقو تقسيم می‌كردن چه‌طور اين قسمتش به من رسيد.

خوب كه فكر می كنم بهارك، كاری تو زندگيم نكردم كه افسوس‌شو بخورم. می‌دونم عصبانی‌ می‌شی از اين حرفم. اما هر آدمی رو بندازن تو آتيش می سوزه. من هم آدمم. من هم سوختم. انتظار ندارم بفهمی سوختن يعنی چی چون تو ديگه از جنس آدميزاد نيستی. چون نمی‌فهمی، انتظار هم ندارم ببخشيم.

نبخشم. هميشه بهم اخم كن. سرزنشم كن ... اما، خواهش می‌كنم بهارك! قهر نكن. من قهر همه ی دنيا رو خريدم كه قهر تو رو نبينم. حتما می‌گی دروغ می‌گم، كه خودخواهم و از تو گذشتم تا بقيه باهام آشتی باشن. اينكه خودخواهم درسته اما اينكه واسه خاطر بقيه از تو گذشتم نه. همه خيلی قبل از اين حرفا منو ول كرده بودن. خيلی وقته همه با من قهرن.

ببينم بهارك اين روزا كه پيش من نميای می‌ری سراغ اون؟ اگه می‌ری كه بهت بگم فايده نداره. آدم خوبيه اما نمی شناست، تو هم نمی‌شناسيش. صد سالم كه بری و بيای بازم نه تو اونو می‌شناسی نه اون تورو.

می‌ری كه همين‌طور كه منو با نيومدنت می‌رنجونی اون با رفتنت رنجش بدی؟ آخه بهاركم اگه قرار بود رنج منو اونم بكشه كه حالا تو اينجا بودی. اين، بهارك باريه كه مثه همه بارای ديگه من تنهايی بايد بكشمش، فقط فرقش با بقيه بارا اينه كه نمی‌دونم اين يكيو بالاخره كجا می شه زمين گذاشت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:25 توسط سمن آيين |