تبليغاتX
وبلاگ سمن آيين
هیچ وقت خودمو نمی کشم اما فکر می کنم اگه یکی از این روزا اتفاقی بمیرم واسه همه بهتره ...

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:56 توسط سمن آيين |

شاید گفتن واقعیت در ابتدا بد یا حتی دردناک به نظر برسه اما نهایتا به نفع همه است. نشونه احترام به شعور آدم هاست. یعنی نمی خوام بی خودی تو فکر و توهم چیزی باشی. یعنی اینقدر برات احترام قایلم که حقّت رو که دونستن حقیقته ازت نگیرم. کاش می فهمیدی اگه روراست باشی و همون چیزی رو بگی که واقعن هست، هم خودت راحتی، هم من و حتی اگه ناراحت شم حداقل صداقتت رو تحسین می کنم ...

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:45 توسط سمن آيين |

خوب نیست آدم خیلی مهربون باشه. خیلی مهربون بودن نهایتا همه رو ناراحت می کنه. خود آدمو، آدم مورد محبت آدمو و بعد باز دوباره خود آدمو که چرا اینجوری شد؟ که من که نمی خواستم اینجوری بشه آخه؟ اصن من همش اونجوری بودم که اینجوری نشه ... اصن چی شد؟ کِی شد؟ می شد نشه؟

امروز از اون روزایی بود که یکی از این مهربونی ها باز درد سر شد. چه قدر دلم سوخت ...


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 3:59 توسط سمن آيين |

تلفن رو که گذاشتم گریَم شروع شد. این بار برای خودم. فقط برای خودم. برای عمری که میگذره، حافظه ای که از دست می ره … برای وضعیت غم انگیزی که توش گیر کردم. برای این که بالاخره یک نفر با مشت زد و دیوار ذهنمُ خورد کرد تا پشتش رو ببینم. دلم برای خودم سوخت. وقتی تو زندگیت مجبورت می کنن تا بین عشق های بزرگ فقط یکی رو انتخاب کنی، وقتی هیچ راهی برای زدن حرفت نداری،  وقتی تو زندگیت تراماهای پشت سر همُ تجربه می کنی، ذهنت راههای عجیبی برای محافظت از خودش پیدا می کنه. می شی مثل یک ماهی قرمز کوچولو توی یک تنگ بلور که ممکنه هر لحظه از لب یک تاقچه باریک لیز بخوره و بشکنه. می شی مثل یک ماهی قرمز کوچولو که میدونه توی عمر کوتاهش هیچی دست خودش نیست و واسه همیشه گیر کرده تو این تُنگ تَنگ شکننده و اینجوری سعی میکنه به خودش بقبولونه که اینجا، این لحظه، بهترین زمان/مکان ممکنه.


آدمی که مثل ماهی شد امیدش میمیره. می دونه فردا خبری نیست. می دونه فردا از امروز هم بدتره. بعد آرزوهای بزرگشُ یادش میره، بلکه بدتر، دیگه بی خیالشون میشه حتی اگه تو یک قَدَمیش باشن. دلش خوش میشه به چیزای کوچیک، چیزای خیلی کوچیک که فقط یک لحظه طول می کشن. چیزایی مثل یک بو، مثل برق چشمی که تو نور چراقی که از تو خیابون افتاده تو اتاق، هی گم میشه و هی پیدا میشه.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 6:50 توسط سمن آيين |

هیچ فکر کردی چرا دیگه دعا نمی کنم ؟ چون باورم رو بهت مدت هاست که از دست دادم. هیچ فکر کردی که چرا باورم رو بهت از دست دادم؟ چون هر باری که چاره ای برام نمونده بود جز دعا کردن یاد همه روزها و شب هایی افتادم که خالصانه و از صمیم قلبم دعا کردم، با تمام اسم هات صدات زدم و هیچ گشایشی در کارم حاصل نشد. چون حاصل تمام خویشتن داری ها و صبرها و پاکدامنی ها و خشم فرو خوردن ها و  راست گفتن ها و با صداقت عمل کردن ها هیچ بود.

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:41 توسط سمن آيين |



… این قدر هم نگران من نباش. بالاخره من هم به اونجا می رسم و شاید شدم همونی که تو آرزوش رو داری. با من که رو راست نمیشی اما با خودت رو راست باش. این هایی که می گی برای من می خوای، همش خودتی همش خودتی و همش رو برای خودت خواستی. واقعن دوست داری منم یک روزی مثل تو باشم؟ همش سعی می کنی، اما راستش رو بگو اونقدر که ادعا می کنی قوی هستی؟ من همیشه این پشت نشستم و دارم از پشت شونه هات به جلوی پات نگاه می کنم و می بینم که چی کار داری می کنی. می بینم که تئوری ها رو می دونی اما در عمل کودک خام دستپاچه ای بیش نبودی. زندگی صفحه word نیست که هی بخوای undo و redo کنی. هر کاری کردی همونه. مثل نوشتن با خودکار رویِ تنها صفحه کاغذیه که داری …

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:41 توسط سمن آيين |

گاهی دل آدمی چنان فشرده می شه که میشه توی پوست گردویی جاش داد. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 7:58 توسط سمن آيين |

دل تنگ و حوصله سرریز و لحظات از خاطره لبریز!


زمستان سرد و دل زمین پر از درد، آخ خ خ خ خ  خ


این چه وضعشه آخه؟ بسش کن!


تو فکر بودم دوباره … انگار هرکار می کنم که هی درسش کنم، جمع و جورش کنم نمیشه. باز نگران، باز درگیر چیزهای ابتدایی. این قدر تو فکر بودم باز زیر دوش که تا اومدم در بیام از وان، پام لغزید و خوردم زمین. از حال رفتم. نفهمیدم چند ثانیه طول کشید. حالم که سرجاش برگشت فهمیدم چه شانسی آوردم سرم به جایی نخورده. تا شب کسی نمی فهمید … تازه اگه شب همخونم می اومد، تازه اگه می اومد و در دستشویی رو باز می کرد و یک راست نمی رفت بخوابه، اونجوری فردا صبحش می فهمید. 


پیش ش ش ش ش ش آدم قرار باشه بمیره هم بهتره یه مرگ شکوهمندانه ای داشته باشه، نه این که در اثر لیز خوردن بمیره! والا!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 2:41 توسط سمن آيين |

از هنریک نوردبرانت - مترجم: ک. م

در آغوشت خوابیدن

همانقدر غریب است و زیبا

که شکارچیِ پرندگان بودن

در درگاهی همایونی در دنیای قصه های پریان

آنجا که همه بال دارند

و از میان هم به پیش و به پس پرواز می کنند

چون فکر می کنند که خوش است پرواز کردن

چون دوست دارند که گرفتار شوند

و دوباره آزاد شوند

پس راستی که از بال هایشان لذت می جویند

بال های بنفش و سیمینشان

سبزِ زمردین و زرینشان

در غروب شگرف ارغوانی

جایی که تو در کنارم می خوابی

مثلِ به-زمین-افتاده ساری

خیس و ژولیده، با پرهای تو

و پلک های تو به هم چسبیده با چسبِ سپیدِ شیره گونِ خواب

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:6 توسط سمن آيين |

فکر می کردم که در ۲۷ سالگی در مورد یک سری مسایل ابتدایی مثل اینکه «خونه» کجاست؟ و توی زندگی دنبال چی می گردم؟ به نتیجه رسیده باشم اما حالا، این ور دنیا از نو با این مسایل درگیر شدم. خونه کجاست؟ اینجا؟ اینجا که از کودکی و نوجوانی من هیچ نقشی درش نیست. اینجا که آدم تنهاست و حرف دلش رو فقط شب ها در گوش بالش زمزمه می کنه؟ اینجا که دوست داشتن، نزدیک شدن، دل دادن و دلداری کردن این قدر سخته؟ اینجا که همیشه سرم شلوغه و دور و برم آدمه و در عین حال همیشه تنهام. این جا که هی می خورم زمین هی بلند می شم، هی دلشکسته می شم مایوس می شم خط خطی می شم، و باز هی دوباره به خودم دلداری می دم، دست خودم و می گیرم خودم و بلند می کنم و باز هی تنه می خورم اونقدر که گاهی دیگه می خوام بلند نشم،  اینجا که این قدر فاصله دارم با امن ترین جای جهان؟ با آغوش پدر و مادرم … یا خونه تهرانه؟ اونجا که همش سرخوردگیه و حرف زوره؟ اونجا که همه کارهای معمولی خلاف قانونه؟ هوای آلودش خفم می کنه، توی خیابوناش احساس امنیت نمی کنم. تهران اونجا که دوست داشتن، نزدیک شدن، دل دادن و دلداری کردن غیر ممکنه؟ اونجا که صبح تا شب می دوی ولی انگار رو تردمیل دویدی چون هرچه قدر هم که دویده باشی باز سرجات موندی، اونجا که حقوق طبیعی ات برات می شن آرزوهای بزرگ؟ می گن خونه آدم تو دل کسایی هست که دوسش دارن. اگه درست باشه من از خونه خیلی دورم.


از خودم می پرسم توی زندگی چی می خوام؟ کافیه همین که درس بخونم و دکترا بگیرم؟ سر کار برم؟ پول دربیارم؟ خونه بخرم؟ ماشین خوب؟ … آره همش خوبه اما کافی هم هست؟


تمام بعد از ظهرهایی که از دانشگاه برمی گردم خونه و حوصله تنها کسی رو که ندارم خودمم و دست بر قضا تنها کسی که خونه است هم خودمم، سخت می گذرن. همه روزهای که هی مربای هویج درست می کنم، توش گلاب می ریزم و می دمش به فودبَنک دانشگاه … همه شون بعد از ظهرهای مزخرفی هستن که آخرشون جلوی آینه می ایستم، به آدم توش نگاه می کنم و به شرایط ناگزیری که در زندگی پیش میان فکر می کنم. آیا واقعن ناگزیرند یا من فکر می کنم که این طورین؟


همیشه سعی می کنم لبخند بزنم، حتی وقتی ناراحتم، وقتی حالم بده، شاید اشتباهم همینه. 


شب به خیر سمن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:56 توسط سمن آيين |